تبليغاتX
๑۩۞۩๑خانه دوست๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑خانه دوست๑۩۞۩๑

به نام صاحب خانه ی دوست که بهترین است

 

"دوست ندارم..."

ای خدا............

نمی خوام... نمی خوام اشتباهات ابلهانه ی قبلم رو تکرار کنم... خدایا کمکم کن بزرگ بودن رو یاد بگیرم...از کارا و فکرای بچه گونه خسته شدم...

خدایا تو می دونی دوست ندارم اون اتفاق بیفته .... خدایا کمک کن برام مثل بقیه باشه..... من می دونم دیگه بزرگ شدم....

دوست ندارم دوسش نداشته باشم..... دوسش ندارم می دونم......

من فقط دانشگاه امیر کبیر رو دوست دارم .... فقط آینده رو دوست دارم...... فقط.....

من خوش حالم... خیلی....چون شروع نشد....

هوراااااااااااااااااااااااا........

 

 

 

قلم زده شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:11 به دست فاطمه| |
"وطن یعنی....."

وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان

وطن یعنی هویت، اصل، ریشه سر آغاز و سر انجام همیشه

وطن یعنی نگاه هم وطن دوست هر آنجایی که دانی هم وطن اوست

وطن یعنی هوای کوچه ی یار در آن کو دل شکستن های بسیار

نگاهی زیر چشمی، عاشقانه به کوچه آمدن با هر بهانه

وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بردن

سه تیغ و صخره و دریا و هامون ارس، زاینده رود، اروند، کارون

وطن یعنی بلندای دماوند شکیبا، دل در آتش، پای در بند

وطن یعنی وطن، استان به استان خراسان، سیستان، سمنان، لرستان

وطن یعنی سرای ترک با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها

بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی کردن نفت

وطن یعنی دلیر و گرد با هم وطن یعنی بلوچ و کرد با هم

همه یک جان و یک دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما

وطن یعنی کتیبه در دل سنگ تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ

وطن یعنی همه نیک و به هنجار چه پندار و چه گفتار و چه کردار

وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده، نوروز، یلدا، مهرگان، تیر

وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید

هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا، کلهر، کمال الملک، بهزاد

نکیسا، باربد، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ

سر و سرمایه های سر فرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی

به اوج علم و دانش ره نوردی ابو نصر، ابن سینا، سهروردی

به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی، رودکی، جامی، سنایی

وطن یعنی به فرهنگ آشنایی دُر لفظ دری را دهخدایی

وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام

وطن یعنی همه شیرین کلامی عفاف عشق در شعر نظامی

وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز

وطن یعنی پیام و پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی

وطن یعنی هوا و حال حافظ شکوه باور اندر فال حافظ

وطن یعنی شب شه نامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن یعنی رهایی ز آتش و خون خروش کاوه و خشم فریدون

وطن یعنی گرامی، مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز

وطن یعنی هدف، یعنی شهامت وطن یعنی شرف، یعنی شهادت

وطن یعنی شهید، آزاده، جان باز شلمچه، پاوه، سوسن گرد، اهواز

وطن یعنی گذشته، حال، فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا یعنی ایران


علیرضا شجاع پور 

قلم زده شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 21:21 به دست فاطمه| |

In The Name Of God


Somebody have to ANSWER ME but nobody do it


Where is the one who can help me....who can save me

Where is the one who will come on  a Friday....a colorful Friday

Somebody have to ANSWER ME but nobody do it
http://photo.accuweather.com/photogallery/2007/10/500/83f7c8f03.jpg

قلم زده شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:12 به دست فاطمه| |

 

«به نام تنها کسی که می فهمه....»

 

هیچ کس نمی تونه بفهمه چه حسی دارم..... چی میگم....... هیچ کس جز کسی که بر همه چیز آگاهه......

پس حرفی نمی زنم چون کسی نمی فهمه...هیچ کس.....

پس چه کنم.............

"گریه کن گریه قشنگه .... گریه سهم دل تنگه...."

"سر بده آواز هق‎هق .... خالی کن دلی که تنگه...."

"بغض کهنه‎رو رها کن .... تا دلت نفس بگیره...."

"گریه کن گریه قشنگه .... گریه سهم دل تنگه...."

 

                      

قلم زده شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:20 به دست فاطمه| |
 

"یوسف اسلام"

"کت استیونس" به عنوان یکی از خوانندگان مطرح پاپ و راک اند رول دهه 70 در چهان شناخته می شد؛ تا اینکه وی در سال 1997 به اسلام گروید و نام خود را به یوسف اسلام تغییر داد و حالا یکی از چهره هایی است که برای دین مبین اسلام تبلیغ می کند.

وی پس از روی آوردن به اسلام، از موسیقی غربی کناره گرفت و به سرودن شعر پرداخت، اشعاری که از کلمه های عربی نیز در آن استفاده می کرد. هرچند که در مورد یوسف اسلام، اخبار و روایات گوناگونی در مورد نحوه گرایشش به اسلام منتشر شده، اما شاید این روایت از زبان خودش جذابتر و دارای حال و هوای دیگری باشد:

یوسف اسلام می گوید: یک زندگی شاد در اوج به من چشمک می زد. به الکل وابسته شده بودم و کنترل همه چیز را از دست داده بودم. شب بیداری ،مشروب خواری و سیگار همه زندگی من بود و در کمتر از یکسال، خودم را در بیمارستان یافتم! دنیای موسیقی از کنار من رد می شد و من آنجا می ماندم تا فکر کنم: "چه اتفاقی افتاد؟" خیلی زود با واقعیت نزدیک بودن مرگم روبه رو شدم و در حالی که روی تخت دراز کشیده بودم، سئوالات مهمی به ذهنم می آمد. مرحله مهمی از زندگی من بود. یک نفر یک کتاب بودا به من داد و این سر آغاز جست و جوی من برای رسیدن به معنای وجود و هدف ما بود.

یک اتفاق عجیب:

یکی از عجیبترین اتفاقات زندگی من در یکی از سواحل لس آنجلس اتفاق افتاد. در خانه یکی از دوستانم بودم که تصمیم گرفتم در اقیانوس شنا کنم.

کسی به من نگفته بود آن زمان یکی از خطرناکترین زمان های شنا کردن در اقیانوس بود. من هم از خلوت بودن ساحل در آن زمان به نتیجه نرسیدم و رفتم.

وقتی تصمیم به برگشتن گرفتم متوجه شدم هر چه سعی می کنم فقط از ساحل دور می شوم. هیچ توانی در تنم نمانده بود. پس از چند دقیقه حس کردم این پایان کار من است و بدون هیچ امیدی فریاد زدم :خدایا ،"اگر مرا نجات دهی کاری برایت می کنم"در آن زمان موجی از پشت سر، مرا تا ساحل برد. چند دقیقه بعد سالم و زنده در ساحل بودم!


اتفاق عجیبتر:

اتفاق عجیبتر با سفر برادرم به بیت المقدس روی داد. او به مسجدالاقصی رفت و وقتی برگشت، کنفرانسی درباره اسلام در لندن در حال بر پایی بود. او قرآنی به من نشان داد و گفت:"این،کتاب مقدس مسلمانان است".

هر چه بیشتر قرآن را می خواندم، بیشتر مرا جذب می کرد و بیشتر در آن فرو می رفتم. در قرآن، از همه پیامبران نامبرده شده بود و همه انسانها اعضای یک خانواده به شمار می روند.

و در نهایت:

در یک جمعه زمستانی در سال 1997، قدم عجیبی برداشتم؛ به یکی از مساجد لندن رفتم تا شهادتین بگویم. بدون حضور سبزی درختان،گنبد طلایی آن مسجد دیده می شد و همه آن چیزهایی را که تا آنروز ندیده بودم، می دیدم.

 

                          click to zoom

 

قلم زده شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 23:54 به دست فاطمه| |

"گاهی...."

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود . گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود ! گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ٬ گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود . گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست ٬ گاهی تمام شهر گدای تو می شود ...


 

قلم زده شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:28 به دست فاطمه| |
 

«به نام پروردگار شکوفه ها...»

عاشق بهارم با شکوفه های سفید و رنگیش....

عاشق درخت پر از شکوفه ی توی حیاط مدرسمونم....

عاشق این روزهای زیبای نزدیک عیدم...

عاشق ایران پر از شادی ام...

عاشق نوروزم (مخصوصا از نوع جهانی اش)...

وسرانجام عاشق پروردگار همه ی این ها...

امیدوارم توی عید نوروز با شکوفه ها همراه باشید و از اونا لذت ببرید. این هوای عالی رو از دست ندین که خیلی نابه...

"سال نو مبارک"

       شکوفه های بهاری در شهر گلستان

قلم زده شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 13:42 به دست فاطمه| |